دشت هلهله می کند
آهوها با لطافت تو به رقص می آیند و آسمان جایش را با دریاچه عوض می کند . چه شکوهی دارد ! وقتی تو با مهتاب درون آب پیوند می خوری و رختخوابت را روی موج ها می اندازی. *** تا چشمانم برایت دعا می کنند ستاره بازی کن من به تنهایی عادت دارم صبح که آمدی قلبت را بشوی صبحانه آماده است.
+ نوشته شده در هفدهم آبان 1388ساعت 21:39 توسط فاطمه اسناد"شمیم" |
باد
پای پیاده تو را می یابد
اندوهت را
از رودخانه می خرد
و تمام شب
در چشمانم
ابر می ترکاند.
به راستی
آیا کائنات با تو همدست شده اند
تا مرا با عشق غسل دهید؟
نه رودخانه دیگر زلالم می کند
و نه ابر آسمانم، آرام می گیرد
حتی خدا هم حقّ را به تو داد
و من با آه چشمانت ،
آتش می گیرم.
+ نوشته شده در سوم شهریور 1388ساعت 14:7 توسط فاطمه اسناد"شمیم" |
با تشکر ازنقد و نظرات همه ی شما عزیزان کمی در کارم تغییر ایجاد کرده و در ادامه شعر آورده ام . امیدوارم نقص کار کمتر شده باشد. فضای اتاق ابری است تو آهسته آهسته ارکیده ها را کنار می زنی چشمانم تا . . تا . . تو را دارد نه! یادم رفت دیگر ندارد باید چشمانم زانو بزند ارکیده ها باز نمی گردند. ******* فضای اتاق ابری است تو آهسته آهسته ارکیده ها را کنار می زنی . چشمانم تا . . تا . . تو را داشت سوسو می زد. باید این بار زانو بزند ارکیده ها باز نمی گردند.![]()
![]()
+ نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:54 توسط فاطمه اسناد"شمیم" |
خورشید نم نم می آید
گونه های زرد تو را قلقلک می دهد
و اینچنین
دزدانه
بوسه هایش را می نشاند.
حالا فهمیدی چرا
هر وقت می سوزی
لذت می بری!؟....
+ نوشته شده در سوم مرداد 1388ساعت 23:44 توسط فاطمه اسناد"شمیم" |
شعرهایت چنان تکانم داد
که گویی هیچ نزیسته ام کولی پشتی ام را بادها به غارت برده اند و قلبم در جایش خشک شده است. گلوله هایت قبل از شلیک اصابت کرد و پاهایم قبل از رفتن قطع شد به راستی، من از کدامین سرایم؟! سرای تو... شاملو....شریعتی.... می دانم فروغ بچگی هایم را پر می کند و فریدون ترانه هایم را و تو..... نمی دانم اما باور دارم تو مرا از نو متولد می کنی .
+ نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1388ساعت 12:14 توسط فاطمه اسناد"شمیم" |
قصّه از نگاه تو .........نه قصّه از انتهایش شروع شد تو زیبا شدی بهار خندید و شکوفه ها به شاباش فرود آمدند. آنگاه من چنان که تو خواب دیده ای متولّد شدم - تولّدت مبارک.
+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:46 توسط فاطمه اسناد"شمیم" |
تگرگ ها از صورت تو سرازیر
و بهمن
بهانه ای برای روشنایی تو
خورشید
که آغاز داستان
گم شده بود
آهسته صورتت را نوازش می دهد
و جویبارها ، پایکوبان
ستایشت می کنند.
+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:23 توسط فاطمه اسناد"شمیم" |
تق تق! بیدار شو نوید بهاری زیبا می رسد. خودت را زیباکن و به دنیا بخند شاید خودش خجالت بکشد و عاشقت شود. گفتمش باید بری نامم زیاد گفت آری می برم نامت زِ یاد)
+ نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1387ساعت 13:16 توسط فاطمه اسناد"شمیم" |
می دانم شعر های من ، بوی خاکستر می دهند بوی سردی بوی گس ِ تنهایی اما؛ اما ایمان دارم تو با نیامدنت با فصل به فصل چشم انتظاری ام سبزی ام را به تاراج برده ای. دیگر این ، تقصیر شعر های من نیست.
+ نوشته شده در چهارم بهمن 1387ساعت 13:34 توسط فاطمه اسناد"شمیم" |
با سلام خدمت همه دوستان
ممنون که به کارام توجه دارید و نظرتونو می گید ، استفاده می کنم مسابقه "شعر بی نقطه "در دانشکده انگیزه ای شد تا من این کارو بنویسم ، هر چند می دونم به دلیل محدودیت حروف و کلمات جاهایی اشکال دستوری دارد و کلمات تکراری ممکن است ذهن خواننده را آزار دهد، برام جالب بود که تونستم حرف دلمو بدون حضور نقطه هم بگم سر ما سَرسَری آمد دلارام همه حُکم گل روی ِ مه آرام روا داری گلم ، هوهو درآرم ؟ طلوع درد را والا مدارم که دامی در سر روح مَهی کرد؟! که دل ها را هوادار رهی کرد؟! دگر رسم دلم عالی مداری دگر در کوی ما ، راهی مداری هوای کوه او همراه کردم دلم درهمرهی گمراه کردم دگر طاووس را سودا سرآمد گره در کار ما والا درآمد دُعا آرم که الله ام، سر آرد دل ِ رسوای او در دل مکارد
+ نوشته شده در بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:1 توسط فاطمه اسناد"شمیم" |
چرا این گونه با ما سرگرانی مگر رسم دل عاشق ندانی چنین شیدا به دنیا دیده بودی ؟! فریب نرگسش را خوانده بودی ؟! منم آوازه خوانِ ِ کوی ِ مستی برای همرهان بگشا تو دستی جهان با ناز ِ تو طناز گشته زمین بی تو، شده غمگین و خسته خداوندا! تو فریادی برآرا دلش را آشنا کن با دل ِ ما
+ نوشته شده در نوزدهم دی 1387ساعت 23:8 توسط فاطمه اسناد"شمیم" |
آن چنان که چشمانت می گویند تو دریا را به آسمان قرض داده ای !! موج خیالت طوفانی مباد ماه دلٰ دریایی من.
+ نوشته شده در چهاردهم دی 1387ساعت 13:45 توسط فاطمه اسناد"شمیم" |
گمت کردم سال ها در کویر یخ بسته گمت کردم شانه هایت بالا رفته خنده هایت را ٰ تنها کرسی ها می بینند برف هم از نگاه من خسته شده خسته تر از نگاه من ٰ سقف فرو ریخته است کویرم را آباد کن کمی بخند تو را در اوج گریه هایم یافتم بخند.
+ نوشته شده در نهم آذر 1387ساعت 13:58 توسط فاطمه اسناد"شمیم" |
دیشب مرا به عقد تو در آوردند زنده باد کابوس ها.
+ نوشته شده در بیست و پنجم آبان 1387ساعت 15:56 توسط فاطمه اسناد"شمیم" |
...
دیشب
خواب
عاشقی من و تو
امروز
بیداری
عاشقی تو و من
.
.
.
کاش همه چیز به همین سادگی بود.
+ نوشته شده در هجدهم آبان 1387ساعت 11:25 توسط فاطمه اسناد"شمیم" |